تبليغاتX
خلسه

باز هم احساس غربت .. باز هم احساس نیاز .. افسانه ی دستان تو.. باز هم گرمای آغوشت .. لای لای نفسهای تو...!

و من!که هر روز در دستانت بزرگ می شوم.. روح میگیرم .. زندگی می کنم.تومرا هر روز نوازش می کنی .. آرامش می دهی .. من هر روز جان میگیرم و جان میگیرم و ماه ها می گذرد و سر سال..!من دوباره متولد می شوم..گریه می کنم و به آغوش تو می افتم.تا به حال بیست بار متولد شده ام..بیست بار ..از نو آغاز شده ام!
مادر..می دانی ؟سالی که گذشت تلخ بود.زهرمار بود..مادر در این سال پر از هرج و مرج..دشمن مرا دو بار شکست داد .. ببین فرزند دلبندت را..جگر گوشه ی مغرورت را زخم خورده ببین...
نمی فهمم احساست چیست..من مادر نبوده ام که بدانم.. اما لرزش گوشه ی چشمت را درک کردم.....
دفعه ی قبل با غرور با شوق و با امید متولد شدم..دشمن با من چه کرد؟که از آغاز دوباره می گریزم؟نه نمی خواهم ..باز هم... ؟خیال دارد برای بار سوم...؟دیگر از آن غرور و شوق چه باقی مانده تا امشب دوباره شروع شوم؟
دیوانه شده ام..مادر مرا دیوانه کرده اند..دیوانه ام کردند و رهایم ساختند!کجا فریاد کنم؟آخر دلش را ندارم که با تو بگویم..می دانم دلش را داری که بشنوی..اما جگرت خراش بر می دارد از دیدن زخم های تنم.....


گریه ام میگیرد!


از بغض های فرو خورده ام خیلی دلگیرم.....

مادر بیا تا برایت بگویم دوازده سال را در سیصد و شصت و پنج روز گذرانده ام..بیا بگویم عشق آنچه تو می گفتی نبود..باورت می شود که عاشق ها را می فروشند؟عشق را گدایی می کنند؟تو گفتی اگر آدمی دوستت داشت دوستش بدار..از ته دلت!حرفهایت را گوش کردم اما حواسم به ظاهرشان پرت شد..نفهمیدم و دل به حیوان بستم!آدم کجا بود مادر؟بیا دیگر ..معطل نکن .. گریه کنم برایت؟تو نگاهم نکن که گریه ات بگیرد!!!آخر می دانی چیست؟اشک تو قلبم را میلرزاند..من چه کردم با فرزند معصوم تو؟
چند ساعت بیشتر وقت ندارم تا .....
اما دل و جرات کجا؟مادر جان نمی شود به تاخیر بیندازیم این سیزده مردادمان را؟
آخ که چقدر سخت است بخواهی بگویی اما ندانی از کجا شروع کنی...دو شب است چنان بختکی از خاطرات این سیصد و شصت و پنج روز روی تنم می افتد که نفسم بند می آید.باورت می شود اگر بگویم به خاطر چه کسانی گریه کردم؟راست می گفت بعضی ها را باید کشت..چون دیگران را فاسد می کنند..مادر کاش اورا قبل از اینکه نوبت به روح من برسد کشته بودنش!!!!!
تحمل ندارم..نه..این حرفها را تحمل ندارم برای تو بگویم..تو پاکی..فرشته ای ..مادرمی..به بهشت میروی.......
بگذریم..باز هم انگار شروع نکرده از حرف زدن باز ماندم ..از دل سنگ خودم بیزارم..از روزهای بی فردایم بیزارم..از آیینه که من نیمه جان را نشانم میدهد بیزارم..از دنیای وحش اطرافم.......!
آخر مادر همه درهای وجودم را که به رویت بسته ام!تو از من فقط دیوانه بازی دیده ای..من چه فرزندی هستم؟کاش..ای کاش..فقط به اندازه ی یک شب که تا صبح برایم بیدار ماندی بزرگ بودم تا تنهایت نگذارم..کاش به اندازه ی یک بار از خود گذشتنت فهم داشتم تا برایت فرزندی می کردم..خودم می دانم..روحم حقیر است..اما آرزو کردم فقط!!!!گفتم ای کاش!!
چقدر گریه آرام بخش است الان..مادر آغوشت را باز کن..بگذار همه بدانند تو بی قید و شرط دوستم داری و ..... تا همیشه!
باز هم خاطراتم یادم آمد..خدا مرا لعنت کند که انقدر با تو بد کرده ام!با چه رویی امشب در آغوشت رها شوم؟از صبوری تو خجالت می کشم..مادر باور کن دوستت دارم..تو همه ی درون منی..همه ی دلم!!!!!
ای خدا هر چه با خودم کلنجار می روم راضی نمی شوم امشب برای بیست و یکمین بار آغاز کنم..می شود این شب آخرین شب باشد؟هرچند که می دانم مادرم دلش تنگ میشود ..و میشکند و میپوسد...
خدایا می شود بگویم از اطرافیانم دلگیرم؟وهمه ی دلگیری ام را دارم سر خودم خالی می کنم؟مدت هاست از همه بریدم و دلم می خواهد همه را یک جا در یک مشتم بگیرم و له کنم..دوستانم را می گویم...
"خدایا شکر که قدرت اینکار را ندارم..چقدر روحم حقیر است"


خدای مهربان..خدای بسیارمهربان ...می شود بگویم که هیچ کس نفهمید دوست داشتن مرا؟بگویم که دوستشان داشتم و تنها رها شدم؟نگو دوباره شروع کن..بازهم...؟خدایا دلت خوش است!
شروع کنم؟آن هم امشب؟که دلم بیشتر از همه بگیرد؟که باز من گریه کنم و مقابلم ساکت بنشینند؟که نگاهم کنند؟نه نمی خواهم..مادر خداحافظ..دارم می روم..مراقب آغوشت باش..دوستش دارم...  
 
 
 
"مرداد 1387"



| نظرات(0) - ارسال نظر | مهسا | 3/5/1388 |