تبليغاتX
خلسه

بهشت؟!! | 12:50

چي ميگن خدايا؟اين مردم ديوونه ان؟چرا همه حرفايي مي زنن كه پوچه و بي دليله و بي هدف؟كودوم ولنتاين؟كودوم خوشي؟خدايا مگه دل بستن گناه نيست؟مگه زشت نيست؟مگه بد يمن نيست؟اين احمقا چي ميگن پس؟چي مي خوان از جون هم كه انقد دنبال هم راه ميوفتن و شب و روز دنبال اينن كه به هم برسن!گناه كبيره چقدر صغير شده واسه همه.چقدر همه بي حيا شدن.

خدايا حالا منو ببين!يه نگاه غريبه هم بهم نميوفته.دست هيچ نا محرمي بهم نميخوره.اصلا با هيچ كس از ترس آشنايي و دوستي حرف نميزنم كه هيچ...نگاه هم نميكنم!

خدايا اينجوري تو منو مي بري بهشت نه؟!!



| - نظر(1) | مهسا | 25/11/1388 |

مرسي خدا جون كه به من دست و پا دادي.مرسي كه چشم و گوش دادي مرسي كه بدن سالم دادي.مرسي كه پدر و مادر خوب دادي.مرسي كه غذا دادي آب دادي خونه دادي خواهر و برادر هاي خوب دادي.مرسي كه مهربوني مرسي كه هرچي خواستم بهم دادي.مرسي كه هرچي خوب بود و خواستم رو دادي و هرچي كه بد بود و خواستم رو ندادي.مرسي كه به من عقل دادي مرسي كه به من هوش دادي مرسي كه ذكاوت دادي مرسي كه قدرت تفكر دادي كه تحمل دادي كه صبر دادي.مرسي خدا كه به من عشق دادي.مرسي كه بهترين دوستا و بهترين موقعيت ها رو به من دادي.مرسي كه كمك كردي بهترين تصميم ها رو بگيرم.مرسي كه بهم توانايي دادي كه انقدر درس بخونم كه بهترين رشته رو بخونم و بهترين نمره ها رو بگيرم و بهترين معدل رو بيارم.مرسي كه كاري كردي كه جلوي پدر و مادرم سرم رو بالا بگيرم.مرسي كه كاري كردي كه همه ي خونوادم بهم افتخار كنن.مرسي كه بهترين چيزايي كه تو دنياي بزرگت وجود داشت رو به من دادي.به من!من كه شكرگزار نيستم.مني كه از همه كمتر و پر توقع ترم.مرسي خدا كه منو يادت نرفته بود.مرسي كه هرچي ازم گرفتي به جاش بهترشو بهم دادي.مرسي كه خيالم راحته.مرسي كه نگراني ندارم.مرسي كه خوشبختم.مرسي كه دوسم داري خدا جونم مرسي.


| - نظر(0) | مهسا | 15/11/1388 |

غريبم | 11:31

خدايا !

خدايا !

تو ي دنياي بزرگت پوسيديم كه..

مي خواستيم مثل اين روزو نبينيم,

كه ديديم كه!!!!!






خدايا تو چرا اينجوري مي كني؟از عذاب بنده هات مگه عذاب نمي كشي؟خسته ام خدا جونم..فكرم و ذهنم خستس.دو هفته فقط وقت دارم واسه آزادي و فكر نكردن به همه چيز.خدايا اگه مي خواي بيگيريش خوب بگير..

( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | مهسا | 4/11/1388 |

همه به جرم مستي سر دار ملامت! 

همه مثل منن!ميدونم تنها نيستم.. 

آدم بي انگيزه و گنگ و نا اميد مثل من فراوونه! 

مي خوام بنويسم 

چيزي ندارم تو ذهنم 

چيزي يادم نمياد! 

بازم؟ 

آره!

يكي منو نجات بده! 

تو گردابم 

خيالات و  

ترس 

و 

وهم! 

دوستاي جديد من... 

اووووووووووووووووووووووووووف خدايا چقدر تكراري ام من!


| - نظر(2) | مهسا | 21/9/1388 |

بايد باور كنم! بايد اين خوشحالي رو باور كنم.. بايد قبول كنم كه تو همه ي دنياي مني اين منم كه دستاتو گرفتم و اين تويي كه كنارم نشستي تويي كه زل زدي تو چشمام بايد باور كنم كه تو همون مسافر هميشگي من حالا دستامو گرفتي و بهم ميگي دوسم داري خدايا چه قصه ي تلخ و شيريني داره زندگي ما! خوشحالم كه دارم با تو مي خندم به هر چي بدبختيه و به هر چي آدم بدبخته! مگه ميشه با تو بود و خوشحال نبود.. با تو باشم و خوشبخت ترين آدم دنيا نباشم؟ با تو باشم و به درس به زندگي به پول فكر كنم؟با تو فقط با تو ام .. دوست دارم همه ي زندگي من..

| - نظر(1) | مهسا | 22/7/1388 |

من يه اتاق دارم..توش همه چي هست..تخت..ميز..آيينه..صندلي..بخاري ..پتو..بالش..يه عالمه دفتر و كتاب..يه عالمه لباس..اما...!

اتاقم 3 تا در داره..يكيش به اتاق بغلي باز ميشه..يكيش به ايوون..يكيشم  به هال باز ميشه..

خيلي اتاقمو دوس دارم اما...

...

 سه تا پنجره ي بزرگ رو به حياط داره..هركي ميبينتش ميگه اين اتاق چقدر دلبازه..

اما ميدوني چيه؟من اونجا تنهام!!! اونجا سردمه..

قراره ديبا رو با خودم ببرم اونجا اما بازم...

خدايا...من ديبا رو هم ديگه نميخوام..اتاقم اينجوري با هيچ كسي پر نميشه..گرم نميشه..هيچ جوري انگار روشن نميشه!!!



| - نظر(1) | مهسا | 10/7/1388 |

Zibatarin Harfat Ra Begu;Shekanjeye Penhane Sokutat Ra Ashkar Kon
Va Haras Madar Beguyand Taranei Bihode Mikhanand


( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | مهسا | 5/7/1388 |

خلسه | 05:55

خلسه : (فرهنگ فارسي عميد : ربودگي , حالت ربودگي , فرصت مناسب ,حالت بين خواب و بيداري شخص عارف و صوفي.)

نه اصلا احساس ربودگي ندارم.عارف هم نيستم.اما اين اسم.. اين كلمه چيه كه داره تو مغزم زنگ مي زنه؟آره احساس خواب دارم..احساس كرخي بعد از بيدار شدن رو هم دارم.پس خواب نيستم.بيدار هم نيستم.اين منم كه دارم اين متنو مينويسم؟مهسا؟كي ام من؟كجا ام؟چي دارم ميگم؟چي ميشنوم؟مي خوام به كجا برسم..كجا  رو دارم كه برم .چي دوس دارم..چه فصلي رو؟چه رنگي رو؟چه كسي رو؟چه جايي رو؟چه....عشق؟

اما يادم مياد يادمه زمستون رو دوس داشتم و از تابستون متنفر بودم.يادمه صورتي و بنفش رو دوس داشتم.يادمه عاشق بودم.يادمه ..يادمه كه هفته ي بعد!نه نه همين هفته بايد با همه چيز دوباره خداحافظي كنم و برم..يادمه.

يادمه اونجا يه اتاق داشتم.يادمه اتاقم خيلي بزرگ بود.بزرگتر از اينجه.اتاقم خالي بود.يادمه قرار بود من برم اونجا و توشو پر كنم.يادمه كه قرار بود از 2 دوشنبه تا پنجشنبه اونجا بمونم.آره اينا رو خوب يادمه...

يادمه يكي عاشقم بود..يكي كه منو ميپرستيد..يادمه ديشب..يادمه ديشب يه عكس بردم عكاسي براي چاپ..يه عكس كه توش من بودم با يه نفر ديگه..كه نشسته بوديم..يادمه تو عكس اون منو بغل كرده بود..يادمه ميخواستم اون عكسو با خودم ببرم تو اتاقم روي ميزم جلوي چشمم هر روز هر لحظه نگاش كنم تا ديگه اونجا احساس تنهايي نكنم.

يادم مياد كه عاشق بودم.كه عشقم اسمش رضا بود..يادمه اولين بار كجا ديدمش.يادمه ما رو با هم ...يادمه خيلي اصرار ميكرد.يادمه من...

من نميخواستم ..آره درسته من نميخواستمش..اما..اما ...

 دارم چي ميگم؟؟؟؟؟؟؟عاشق نبودم..

عاشق هستم..

معلومه كه عاشقشم.معلومه كه همه چيزم اونه..معلومه كه اونو بهتر از هميشه يادم مياد.خاطره هاش..مثل خودش زنده است.خودش ..تو قلب من..تو وجود من داره دست و پا ميزنه...براي موندگار شدن..

خودش برعكس خاطره هاش ...

نميدونه كه موندگاره

خودش باور نداشت كه ...

آه.


چقدر پررنگه يادش..فكرش..خاطره هاش..چقدر اونو خوب يادم مياد..چه اتفاقي برام افتاده كه من بعد از اون خواب شيرين احساس گنگي دارم.نميدونم چي شد.نميدونم امروز مي خواستم كجا برم چيكار كنم اصلا برنامه اي واسه امروز داشتم يا نه؟خداي من!!!!هيچي يادم نمياد.



| - نظر(3) | مهسا | 25/6/1388 |

روزانه | 12:16

vaghena keselam.hatta hosele nadaram ghiafe khodamo too ayine bebinam.saramo ba axaye ghadimim garm mikonam ke nabinam khodamo ke nafahmam rozaro.dare migzare.har rooz sob ke bidar misham bi angize tar az roze ghablam.in mahramezon ham ke kollan gand zade be harchi barname dashtam.khodaye man emroz akharin nomram omad o onam ba 9.5 oftadam.kheili namardie.man hamishe too nomre ovordan badshansam.kheili keselam khdaye man.rahayam kon

| - نظر(1) | مهسا | 9/6/1388 |

dge mikham vasat az khodet az delam benevisam.dge nemikham sokot konam nemikham be daftar che ektefa konam.vasam mohem nis ki bekhone ki chi bege ki che fekri mikone.vase man to mohemmi.vase man zendegim mohemme ke hameye zendegim toi.are to mohemmi taktake nafasat vasam mohemme taktake pelk zadanat vasam mohemme.to hame chize mani.mikham benevisam az dorit az nadidanet .az khastano natonestan.az geryeham.az divonegiham.az fekram az afsordegiham.midonam sakhte shenidanesh amma migam .migam ke bedoni harfe man raftan nist harfe man del kandan nist.harfe man residan be bonbast nist.


khasteam az fekraye maskhareye to saram.bishtar az hamishe az tanhaii khasteam


| - نظر(2) | مهسا | 3/6/1388 |

باز هم احساس غربت .. باز هم احساس نیاز .. افسانه ی دستان تو.. باز هم گرمای آغوشت .. لای لای نفسهای تو...!

و من!که هر روز در دستانت بزرگ می شوم.. روح میگیرم .. زندگی می کنم.تومرا هر روز نوازش می کنی .. آرامش می دهی .. من هر روز جان میگیرم و جان میگیرم و ماه ها می گذرد و سر سال..!من دوباره متولد می شوم..گریه می کنم و به آغوش تو می افتم.تا به حال بیست بار متولد شده ام..بیست بار ..از نو آغاز شده ام!
مادر..می دانی ؟سالی که گذشت تلخ بود.زهرمار بود..مادر در این سال پر از هرج و مرج..دشمن مرا دو بار شکست داد .. ببین فرزند دلبندت را..جگر گوشه ی مغرورت را زخم خورده ببین...
نمی فهمم احساست چیست..من مادر نبوده ام که بدانم.. اما لرزش گوشه ی چشمت را درک کردم.....
دفعه ی قبل با غرور با شوق و با امید متولد شدم..دشمن با من چه کرد؟که از آغاز دوباره می گریزم؟نه نمی خواهم ..باز هم... ؟خیال دارد برای بار سوم...؟دیگر از آن غرور و شوق چه باقی مانده تا امشب دوباره شروع شوم؟
دیوانه شده ام..مادر مرا دیوانه کرده اند..دیوانه ام کردند و رهایم ساختند!کجا فریاد کنم؟آخر دلش را ندارم که با تو بگویم..می دانم دلش را داری که بشنوی..اما جگرت خراش بر می دارد از دیدن زخم های تنم.....


گریه ام میگیرد!


از بغض های فرو خورده ام خیلی دلگیرم.....

مادر بیا تا برایت بگویم دوازده سال را در سیصد و شصت و پنج روز گذرانده ام..بیا بگویم عشق آنچه تو می گفتی نبود..باورت می شود که عاشق ها را می فروشند؟عشق را گدایی می کنند؟تو گفتی اگر آدمی دوستت داشت دوستش بدار..از ته دلت!حرفهایت را گوش کردم اما حواسم به ظاهرشان پرت شد..نفهمیدم و دل به حیوان بستم!آدم کجا بود مادر؟بیا دیگر ..معطل نکن .. گریه کنم برایت؟تو نگاهم نکن که گریه ات بگیرد!!!آخر می دانی چیست؟اشک تو قلبم را میلرزاند..من چه کردم با فرزند معصوم تو؟
چند ساعت بیشتر وقت ندارم تا .....
اما دل و جرات کجا؟مادر جان نمی شود به تاخیر بیندازیم این سیزده مردادمان را؟
آخ که چقدر سخت است بخواهی بگویی اما ندانی از کجا شروع کنی...دو شب است چنان بختکی از خاطرات این سیصد و شصت و پنج روز روی تنم می افتد که نفسم بند می آید.باورت می شود اگر بگویم به خاطر چه کسانی گریه کردم؟راست می گفت بعضی ها را باید کشت..چون دیگران را فاسد می کنند..مادر کاش اورا قبل از اینکه نوبت به روح من برسد کشته بودنش!!!!!
تحمل ندارم..نه..این حرفها را تحمل ندارم برای تو بگویم..تو پاکی..فرشته ای ..مادرمی..به بهشت میروی.......
بگذریم..باز هم انگار شروع نکرده از حرف زدن باز ماندم ..از دل سنگ خودم بیزارم..از روزهای بی فردایم بیزارم..از آیینه که من نیمه جان را نشانم میدهد بیزارم..از دنیای وحش اطرافم.......!
آخر مادر همه درهای وجودم را که به رویت بسته ام!تو از من فقط دیوانه بازی دیده ای..من چه فرزندی هستم؟کاش..ای کاش..فقط به اندازه ی یک شب که تا صبح برایم بیدار ماندی بزرگ بودم تا تنهایت نگذارم..کاش به اندازه ی یک بار از خود گذشتنت فهم داشتم تا برایت فرزندی می کردم..خودم می دانم..روحم حقیر است..اما آرزو کردم فقط!!!!گفتم ای کاش!!
چقدر گریه آرام بخش است الان..مادر آغوشت را باز کن..بگذار همه بدانند تو بی قید و شرط دوستم داری و ..... تا همیشه!
باز هم خاطراتم یادم آمد..خدا مرا لعنت کند که انقدر با تو بد کرده ام!با چه رویی امشب در آغوشت رها شوم؟از صبوری تو خجالت می کشم..مادر باور کن دوستت دارم..تو همه ی درون منی..همه ی دلم!!!!!
ای خدا هر چه با خودم کلنجار می روم راضی نمی شوم امشب برای بیست و یکمین بار آغاز کنم..می شود این شب آخرین شب باشد؟هرچند که می دانم مادرم دلش تنگ میشود ..و میشکند و میپوسد...
خدایا می شود بگویم از اطرافیانم دلگیرم؟وهمه ی دلگیری ام را دارم سر خودم خالی می کنم؟مدت هاست از همه بریدم و دلم می خواهد همه را یک جا در یک مشتم بگیرم و له کنم..دوستانم را می گویم...
"خدایا شکر که قدرت اینکار را ندارم..چقدر روحم حقیر است"


خدای مهربان..خدای بسیارمهربان ...می شود بگویم که هیچ کس نفهمید دوست داشتن مرا؟بگویم که دوستشان داشتم و تنها رها شدم؟نگو دوباره شروع کن..بازهم...؟خدایا دلت خوش است!
شروع کنم؟آن هم امشب؟که دلم بیشتر از همه بگیرد؟که باز من گریه کنم و مقابلم ساکت بنشینند؟که نگاهم کنند؟نه نمی خواهم..مادر خداحافظ..دارم می روم..مراقب آغوشت باش..دوستش دارم...  
 
 
 
"مرداد 1387"

| - نظر(0) | مهسا | 3/5/1388 |

امروز اولین روزه سال جدیده ..ولی تعجب میکنم که چطور فقط 1ماه و چند روز مونده تا تولدم..13 مرداد!

امروز احساس کردم هوا پاکه آسمون آبیه دنیا قشنگه

امروز تازه فهمیدم سال..نو شده!


| - نظر(1) | مهسا | 7/4/1388 |