تبليغات|طراحی سایتX
خلسه

نمیدونم این واقعا یه مریضیه؟خدایا من به همه آدمای دور وبرم فکر میکنم تک تک اخلاق و روحیاتشون واسم مهمه.مخصوصا پسرا.به علایقشون رفتاراشون به همه کاراشون.این یه مدت که خیلی تنهام این موضوع شده واسم دردسر.نمیدونم چرا این اتفاق میوفته بعد دقیقا همون پسری که میره رو فکر و اعصاب من و همش تو ذهنمه بلافاصله به یکی که من میشناسمش پیشنهاد میده و اونوقته که من....!!! 

میدونی چیه؟دلم نمیخواد من جای اون طرف باشما اما از این حرصم میگیره که منم دقیقا داشتم مدتها به همون آدم فکر میکردم.بحث دوست داشتن نیست.دیگه خیلی کم پیش میاد واسم که از پسری خوشم بیاد.اما خوب نمیتونم بگم که هیچ کدوم واسم مهم نیستن.مثلا امروز از دوستم شنیدم که فلانی میخواد با فلانی دوست شه.جالبیش به اینه که من دختره رو با دوست پسرش دیده بودم قبلا.منم به دوستم گفتم بابا اون که دوست پسر داره.اونم گفت پس برم بش بگم.به این میگن هوش سیاه! 

خدایا این مدت خیلیا رو دیدم که اتفاقای جدیدی تو زندگیشون افتاده.البته واسه منم افتاد اما در خفا!یعنی بابام نذاشت که کسی چیزی بفهمه.یه وقتایی به خودم میگم باور کن تو اصلا هم بد نیستی زشت نیستی.اما شواهد اینو نشون میده.پس اگه من خوبم اگه قابل قبولم چرا تنهام؟ 

امسال وقتی میخواست عید بشه خیلی خوشحال بودم احساس میکردم امسال سال بسیار متفاوتی میشه واسم.اما امسال واقعا سال عادی و معمولی ایه.جالبیش اینه که واسه اطرافیانم اتفاقای جدید میوفته و من فقط دارم نگاشون میکنم.زندگی من صبحاش مثل همه شباش مثل همه.بعد از ظهر هاش.نماز خوندناش.غذا خوردناش.دانشگاه رفتناش.خستگیاش.درس خوندناش.خوابیدناش تنهاییاش.همش تکراریه!امسال 3 ماهش گذشته و واسه من هیچ اتفاق جالب نیوفتاده.نمیتونم اینجوری ادامش بدم.دنبال یه تحولم.میخوام تغییرش بدم اما نمیدونم چه جوری.میخوام دیگه وقتی میشنوم فلانی با فلانی دوست شد آه نکشم.میخوام دیگه انقدر خودم مشغله فکری مثبت داشته باشم که دیگه فکر اطرافیان و تیپ و قیافشون ذهنمو مشغول نکنه. 

دیشب خواب میدیدم رفتم از تو کابینت آشپز خونه یه شیشه برداشتم و چند تا قاشق ازش خوردم.فکر میکردم سمه.بعد پشیمون شدم دویدم رفتم داروخونه به حامد بهداد گفتم به من پادزهر بده که دارم میمیرم.اون مسخرم کرد و گفت چی شده که سم خوردی؟گفتم به تو ربطی نداره بده ببینم.(نمیدونم با اینکه انقدر ماهه چه جوری تونستم تو خواب  باهاش اینجوری صحبت کنم)اونم خندید و گفت خوب اما گرونه ها.گفتم نترس پولشو میدم.اونم یه عالمه دل و جیگر سیخ زد و داد بهم.گفت اینا رو بخور خوب میشی.سرش داد زدم گفتم مرتیکه منو مسخره کردی؟گفت تو که چیزیت نیست خالی نبند واسه من.منم یه 50تومنی انداختم جلوشو دل و جیگارو برداشتم آوردم خونه.توی آشپزخونه که رسیدم گفتم خدایا چرا من هیچیم نمیشه این همه زهر خوردم هنوز سر پا ام.بعد رو شیشه ای که خورده بودمو نگاه کردم دیدم نوشته پادزهر.اون وقت انقدر خدا رو شکر کردم.فقط پیش خودم میگفتم میمردی میرفتی  یه داروخونه ی دیگه و پیش اون ضایع نمیکردی؟ 

بعدش خواب دیگه ای دیدم.خواب دیدم یه آرزوی قدیمیم واقعی شد.یه نفر که خودم میدونم کیه اومده بود دم در خونه.وقتی مامانم درو باز کرد اومد تو و گفت که میخواد منو ببینه.من از تو اتاقم خودمو میزدم و میگفتم آبروی منو بردی .بعد دیدم مامانم صدام کرد و گفت مهسا بیا دم در.رفتم و دیدمش.انقدر دلم تنگش بود که خواستم بغلش کنم.اما یادم اومد که من به خدا قول دادم.بعد بهم گفت دیدی آخر اومدم.گفتم اومدی چیکار که ابروریزی کنی؟بعد دیدم رفت بیرون و با مامانش و چند نفر دیگه برگشت.یکی یکی میومدن تو و من با لباس خواب دم در هاج و واج نگاهشون میکردم.خدایا اینا این موقع صبح اومدن اینجا چیکار کنن؟ 

مامانش منو دید و پشت چشم واسم نازک کرد و مامانم هم اومد کلی تحویلشون گرفت.خودش اومد نزدیکم و گفت مهسا دیدی دروغ نمیگفتم مامانم اینا رو آوردم خواستگاریت.نمیدونستم خودمو بکشم یا اونو.از یه طرف به خودم گفتم دیدی آخرش پات وایساد.دیدی نتونست بدون تو زندگی کنه.دیدی راست میگفت. 

آه 

خدایا چه خوابی دیدم.خیلی شیرین بود.اما خواب بود..مرسی که خواب به این قشنگی بهم دادی.میخوام بشینم و ساعت ها بهش فکر کنم اما به تو قول دادم و اجازه ندارم.خدایا امروز استخاره کردم بهم قول بده بده کاری میکنی که بشه.خدایا دلم میخوادش.توهم بخواه لطفا که بشه.خدایا خیلی احساس تنهایی میکنم حالا که سمیه هم مشغوله من بیشتر تنهام.موبایلمو برمیدارم که بهش اس ام اس بزنم پشیمون میشم و میگم الان خیال میکنه.... 

نمیدونم جز نماز خوندن و دعا کردن چیکار کنم که تو راضی بشی.خدایا خواهش میکنم که قبول کن


| - نظر(3) | مهسا | 21/3/1389 |

! | 03:16

الان ۱ ساعت درس خوندم.میخوام برم بازم بخونم.تازه به عمق فاجعه پی بردم.این همه درسو واقعا نمیتونم تو یه هفته بخونم.الان میرم سر بقیه اش.تا ۶ میخونم.بعد میخوابم.امروز اصلا روز خاصی نبود.بر عکس هر روز امروز فقط ۲۰ دقیقه راه رفتم.خدا کنه فردا جمعه ی خوبی باشه.


موضوع: روزنگار | - نظر(3) | مهسا | 21/3/1389 |

اومدم یاهو دیدم حدیث ادم کده تو فیس بوک.از ذوق نمیدونستم چیکار کنم.خودمو کشتم هنوزم نتونستم این فیس بوک لعنتی رو بازکنم.خدایا چقدر دلم براش تنگ شده.12-13 سال میشه که ندیدمش.اولین دوستی بود که تو زندگیم باهاش صمیمی شدم و واقعا از دوستی باهاش لذت میبردم.امروز اصلا درس نخوندم.چونکه زیادی پیاده روی کردم و واقعا خسته شدم.الان میخوام بشینم و بخونم.به خدا راست میگم دیگه الان میخونم.دیشب از خونه پگاه اینا که اومدیم تا 4 نشستم و فقط تو سر و کله ی خودم زدم !دریغ از یه جمله ی جدید که یاد بگیرم.نمیدونم خدای نکرده اگه این فرجه تموم بشه و من هنوز درسامو شروع نکرده باشم باید چیکار کنم.آخه یکی دو تا هم که نیست.همون میکرو واسه کل 1ترم بسه.. 

فردا میخوام برم بازار رضا.هیچ کس هم که باهام نمیاد.شاید هم برم میلاد نور.شاید هم...نمیدونم!!!!فقط میخوام فرار کنم.دیگه از همه جور دپرسی که بگذریم دپرسی ناشی از درس نخوندن هم دامن منو گرفته.وای از اون ور سمیه رو بگو که تا میام شروع کنم به فرمول حفظ کردن اس ام اسش میاد و چه دنیایی هم داره اون الان.واقعا خوش به حالش.کاش من جای اون بودم.انقدر جالبه که سمیه اینجوری حرف بزنه.من هر دفعه تلفنو قطع میکنم میگم بابا الکی بود.مگه میشه؟سمیه و این حرفا!ولی خدایا قرار بود اول من عروسی کنما.. بعدش اون!!!امروز رفتم داروخونه.بازم حامد بهدادو دیدم.خدایا چقدر این پسر جذابه.اصلا نمیشه نگاش نکرد.به قول سمیه خوش به حال دوست دخترش.یه پشت چشمی هم واسم نازک کرد امروز که...نمیدونم شاید فهمیده زیاد نگاش میکنم.خوب بفهمه بهتر!!!مگه نه خداجون؟


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 20/3/1389 |

خسته ام | 01:46

خیلی زیاد خسته ام!امروز روز پرکاری بود و منم بر عکس هرروز پر انرژی!امروز کلی با عمه درد دل کردم.گریه هم کردم.اما به جاش الان حالم بهتره.حیف که فردا باید برم دانشگاه.آخه بگو ادم ضایع وقتی هنوز درسو نخوندی چرا پا میشی ای میل میزنی به استاد که کی میای دانشگاه من برای رفع اشکال بیام!تا صبح هم اگه بشینم پای این کتاب لعنتی هیچی حالیم نمیشه.خدایا اگه سمیه ازدواج کنه و تابستون با من نیاد کلاسای ای وی ارو من چه خاکی تو سرم کنم؟خدایا تو مگه نمیدونی چقدر سمیه عشق منه؟مگه تو اونو یه بار از من نگرفتی؟انقدر جون کندم تا دوباره باهاش صمیمی شدم.اگه یه روز صداشو نشنوم دیوونه ام.باید همین حالا این پسره میومد تو زندگیش؟همین حالا که من دارم از تنهایی دق میکنم؟خدایا حکمتت چیه؟چرا من هیچ وقت سر از کار تو در نمیارم؟خدایا داری با من بازی میکنی؟من که انقدر دوست دارم؟فکرشو بکن.به نظرت من ظرفیتشو دارم که بشینم و گوش کنم اون از این پسره بگه؟وای خدای من بعید میدونم.خیلی واسم سخته.حتی امروز یه اس ام اس هم بهش نزدم.خدایا به پسره حسودیم میشه.سمیه همیشه فقط دوست من بود..وای خداجون چرا ما فکر میکردیم که من قبل از اون ازدواج میکنم!؟چرا منو هی گول میزنی!تو میدونی چقدر منتظر تابستون بودم.میدونم الان اگه اسم تابستونم بیارم سمیه میخنده و میگه مهسا حالا کوو تا اون موقع.خدایا میدونم تو انقدر دوسم داری که میخوای فقط مال خودت باشم.اما خدایا من به جز تو کسای دیگه ای رو هم دوس داشتم.تو خیلیاشونو ازم گرفتی.همه دوستام.همشونو گرفتی.خدایا!!!گریه ام میاد خداجونم.چرا من اینجوری شدم؟ 

میخوام سرمو رو شونه یکی بذارم و گریه کنم.خیلی گریه کنم.اما اون یکی کیه نمیدونم.اگه 6 ماه پیش بود مطمئنا اون یه نفر رو میشناختم اما الان اونم دیگه مال من نیست.وای خدا دارم دیوونه میشم.مگه قرار نیست وقتی باهات حرف میزنم ارامش بگیرم؟اما چرا وقتی باهات حرف میزنم اینجوری گر میگیرم و قاطی میکنم؟وای مهسا فکرشو بکن که اون الان با یکی دیگست و تو داری بهش فکر میکنی که اگه بود آغوشش امن ترین جا بود واست!چقدر تو پوچی دختر.همه رو به جلو میرن و اون وقت تو توی قبل گیر کردی.بیچاره دو روز دیگه باید دوباره برگردی ... 

خدایا!میترسم..تو شونه داری که روش گریه کنم؟


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 19/3/1389 |

... | 10:49

امروز بازم رفتم پیاده روی اما کم تقریبا نیم ساعت.خدایاشب که میشه تازه یاد درسام میوفتم.درست وقتی که میخوام به تخت مهربونم که عاشقشم فکر کنم و حالشو ببرم یاد کتابام میوفتم.فردا مهری میترا هم میان اینجا و رسما درس و مشق تعطیله.امروز با لیلا رفتم مانتو خرید.اون مانتو مشکی سفیدم رو هم دادم بهش حالشو ببره.خودم هم میخوام فردا با مامانم برم مانتو بخرم.چه زشت! 

امروز شنیدی به لیلا چی گفتم؟خدایا بهم حق میدی که همچین انتظاری ازت داشته باشم.تو میدونی چه روزایی رو دارم تحمل میکنم.خودت میدونی چقدر دوس دارم کسی تو زندگیم باشه مثل قبلا و بهم روحیه بده.اما میبینی با اینکه دلم میخواد ولی دارم به هر موقعیتی پشت پا میزنم.خدایا من مثل بقیه نیستم.دلم نمیخواد اونی که میخواد بیاد و عاشقم بشه کسی باشه که همه غلطی کرده باشه.خدایا دارم پاک زندگی میکنم که آدم پاک نصیبم کنی.نمیخوام حق و نا حق بشه این وسط.نمیخوام مثل خیلی های دیگه همیشه به این فکر کنم که کاش تا میتونستم فلان کارو میکردم و کاش و کاش و کاش.خدایا تو داری میبینی منو.تو دیدی اون روز که اون پسره میخواست باهام دوست شه من نه ترسیدم نه ناراحت شدم.فقط واسه اینکه نمیخواستم برگردم به زندگی گذشتم بهش گفتم که بره.خدایا نذار این همه تنهاییام الکی تموم شه.خدایا اگه نتیجه ی پاکدامنی بهشته تو این دنیا هم بهم بهشت بده.خدایا تو تنها دوستمی که میدونی توبه کردم.میدونی من از زندگی ای که داشتم پشیمونم و الان نمیخوام هیچ وقت برگردم به قبل.بهم قول بده که جواب این صبرمو میدی.که کسی رو بهم کادو میدی که لیاقت منو داره.خدایا نذار دست ادمای کثیف بهم برسه.یا عابرهای پیاده که میخوان یه ربع باشن و برن .اصلا نذار بهم نزدیک بشن.خدایا یکی که مثل خودم باشه خوب؟حتی اگه از نظرت من اسگلم یه اسگل بهم بده که اونم مثل من توبه کرده باشه.خداجونم فقط دیر نکن خوب؟


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 16/3/1389 |

خیلی به پیاده روی عادت کردم.امروز توچال بودم.چقدر من این محیط رو دوست دارم.عاشق کوهم.از طبیعت ماه و کوه و جنگل رو خیلی دوست دارم.دیشب بابام هم همینو بهم گفت.خیلی جالبه نه؟گفت من قشنگ ترین چیزی که تو طبیعت میبینم ماهه.اونم ماه روزای اول.اما من ماه شب چهارده رو دوس دارم.که خودم هم عین اونم.مه..سا! 

امروز وقتی اومدم وبلاگو باز کردم دیدم چند تا نظر کارشناسانه دارم و خوندمشون خیلی روحیه گرفتم.نمیدونم از کی و کجاست.اما واسه من لازم بود که احساس کنم دیده میشم.خدایا گفتم لازم بود...نه کافی!هرچند که همیشه برای خالی کردن عقده های درونی و رازو نیاز با تو و کلا درد دل کردن باهات مینویسم اما انگار واقعا خوشحال شدم از اینکه کسی بهم اهمیت داد.خدایا میدونم واسه خیلیا مهمم.میدونم دوسم دارن اما تو میدونی من چی میخوام.میدونی چی تو زندگیم کمه.دیگه چند بار باید بگم؟نمیخوام همه بدونن اما من بدون این موجودات ساده و خنگ کم میارم.همیشه سمیه مسخرم میکنه و همین جمله رو بهم میگه که آخه تو چرا نمیتونی بدون این موجودات... زندگی کنی.خودم هم از خودم میپرسم اما هیچ وقت جواب نمیگیرم. 

خدایا چرا بعضی ها میتونن سال ها تنها زندگی کنن اما یکی مثل من یه سال هم دووم نمیاره!!!!!خدایا تنهاییمو تموم کن باشه؟ 

امروز روز دوم فرجه بود و من 3-4 صفحه از پی دی اف مباحث رو فقط خوندم.دلم یه خواب با آرامش و خیال راحت میخواد.فردا قراره با مامانم برم امامزاده صالح! 

فعلا شب به خیر خداجون


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 16/3/1389 |

فرجه | 01:48

امروز اولین روز فرجم بود.به خوبی و خوشی گذشت.دوباره وروجک ها اینجا بودند.قصد داشتم امروز کامل استراحت کنم.اما نشد.نشستم 1ساعت جزوه ی مباحث ویژه رو نوشتم.الانم با اینکه خیلی خوابم میاد اما می خوام بشینم پی دی افش رو بخونم تا با خیال راحت فردا درسا رو شروع کنم.ایشالا.خدایا کمکم کن این ترم معدلم از 15 بزنه بالا.امیدوارم وقتی رفتم تفرش و کارنامه ام رو نشون دادم انقدر نمره هام خوب باشه که ندیمی کف کنه.وای یعنی میشه خداجون؟تو اگه کمکم کنی قول میدم تو این 15 روز کم نذارم.می خوام هر روز هم 2 ساعت پیاده روی برم هم خوب درس بخونم.خیلی دلم می خواد همه چیز همون جور که میخوام پیش بره.کمکم کن که بشه.مرسی خدا جونم.دوست دارم.


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 15/3/1389 |

Sweet memory | 04:26

فکرشم نمیکردم تو همچین موقعیتی همچین اتفاقی بی افته.همین الان با سمیه حرف زدم.خدایا دنیای آدما چقدر با هم فرق داره.اون موقع که من خودمو درگیر یه مشت آشغال کرده بودم سمیه فقط درس می خوند و به حرفام گوش میکرد.حالا که من فقط درس می خونم و هیچ چیز جالب دیگه ای تو زندیگیم وجود نداره سمیه حرف از دوست داشتن میزنهو البته منم سراپا گوشم.انقدر برام عجیبه که هنوزم نمیتونم هضمش کنم.هرچی فکر میکنم میبینم خدا چقدر آدما رو بسته به لیاقتشون نعمت میده.همون قدر که اون ماهه و یکی یه دونه است و مثلش پیدا نمیشه کسی هم که دوسش داره خاصه و مثلشو کسی نداره.به جای اون من که دلمو به هر بی سروپایی دادم و فقط خواستم که تنهاییمو پرکنم الان یه گوشه بی همه چیز بی احساس و علاقه و انگیزه افتادم.خدایا ممنونم ازت که عشق من الان خوشحاله و قلبش داره تند تند میزنه.که وقتی اون شاده منم بیشتر انگیزه دارم و میتونم لبخند بزنم.وقتی صداشو میشنیدم که اونقدر شاد وسرزنده است و تا حالا اینجوری نبوده انقدر ذوق میکنم که هزار بار آرزو کردم من جاش بودم.نه که حسودی باشه که میدونم اون انقدر اسگل هست که این موقعیت رو از دست بده و من اگه بودم نگهش میداشتم.وای فقط دلم میخواد روزا زود زود بگذرن و ببینم آخرش چی میشه.خیلی هیجان انگیزه که بهترین دوست آدم با استادش ازدواج کنه.اونم وقتی که قبلا دوسش داشته .خدایا....مرسی که انقدر بهمون حالا دادی.البته سمیه تو اینجور موارد تو رو شکر نمیکنه چون ارزش دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تجربه نکرده.اما من به جای اون هم ازت ممنونم که همچین اتفاقی براش افتاد.مرسی خداجون.دوست دارم.خدایا فقط ازت میخوام که سمیه رو هیچ وقت ازم نگیری چون شنواترین گوشیه که دارم.مهربون ترین رفیقیه که دارم و صادق ترین آدمیه که تو دنیا دیدم.منم قول میدم که از این به بعد براش همینجوری باشم هرچند که تاحالا شاید نبودم...


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 12/3/1389 |

خودم | 11:24

تنها ترین تنها منم!سرگشته و رسوا منم!آه ای فلک ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان! 

امشب می خوام با خودم حرف بزنم.خودمی که فراموش شده.که این روزا کم میبینمش.کوچیک میبینمش.که قبولش ندارم.منی که به چشم کسی نمیاد.که دوسش ندارم.که باهاش غریبه ام.خیلی وقتا با خودم حرف میزدم.با خودم درد دل می کردم.اما الان اوضاع فرق کرده.با خودم غریبه ام.نمیدونم چرا؟خودمو دوس ندارم.از دیدن خودم تو آیینه لذت نمیبرم.اصلا احساس نمیکنم چقدر خوشگلم چقدر خوشتیپم.اصلا دوس ندارم کسی منو ببینه.نمیخوام به چشم بیام.نمیخوام وقتی دارم تو خیابون راه میرم کسی نگام کنه.نمیخوام خودمو تو شیشه ی مغازه هاببینم.نمیخوام تو مهمونی ها باشم.نمیخوام همه دورو برم باشن و حرف بزنن.نمیخوام صدا بیاد.سروصدا دیوونم میکنه!مهسا!!!! 

تویی؟این خود تویی!چیکار کردی با خودت؟انگار اونی نیستی که من میشناختم.انگار عوض شدی.انگار که غریبه ای! 

غریبه؟ 

من با خودم؟ 

خودمو از خودم گرفتم؟حتی خودتو از خودت دریغ کردی مهسا؟حتی به خودت هم اهمیت نمیدی؟ 

چه فایده وقتی برای دیگران مهم نیستی.که مهم نیست امروز صبح تا شب تو دانشگاه چه خبر بوده.وقتی کلی با خودم کلنجار میرم تا واسه یکی تعریف کنم امروز چه اتفاقایی افتاده و میبینم هنوز حرفم شروع نشده پا میشه و میره....!واقعا پا میشه و میره.و این اصلا مبالغه نیست.وقتی این اتفاق هی می افته .یعنی چی؟که بابا جان بودنت مثل نبودنته.غیر از اینه؟ 

نمیدونم شاید درستش همینه.اما تا کی می خوای با خودتم قهر کنی.اگه اونا اگه همه خودشونو از تو گرفتن تو دیگه خودتو از خودت نگیر.یادته بچگی ها با خودت بازی میکردی؟پشت پرده.یادته؟همون موقع هم هیچ کسو آدم حساب نمیکردی.من فکر میکنم الانم یه کم همون حس رو داری.اینکه دیگه نمیخوای با کسی حرف بزنی شاید نمود همون رفتارته که قبلا داشتی.یعنی هنوزم کسی رو در حد این که بخوای باهاش درد دل کنی نمیبینی. 

شاید.اما نه اینجوری نیست.یادمه قبلا کسایی بودن که از جون و دل باهاشون حرف میزدم و میفهمیدن منو.میدونی یه وقتایی احساس میکنم چقدر دارم خودمو سبک میکنم .یعنی وقتی بازم همون گفتنت عین نگفتنه.بهتره که خفه شی.نه؟وقتی طرف نمیشنوه  سنتی بزنی یابتهوون اون آخرش نمیشنوه دیگه. بابا جان این بیکسی چه نفرینی بود که افتاد به جون من.لعنت لعنت به هرچی دله

خسته شدم .از خودم.از روزمره گیم.هوا می خوام


| - نظر(1) | مهسا | 10/3/1389 |

سلام | 11:10

خدایا بازم حرف دارم باهات.دیدی امروز تو مترو چه جوری گریه می کردم؟باز یاد اون موقع هاافتاده بودم.یه مدت تو حال و هوای عید بودم و خواستگاری و مهمونی و...خووب حالشو می بردم.اما الان که دیگه سرو صدا ها خوابیده احساس خلا میکنم.اتفاق خوب خاصی نمیافته.زندگی منو این بچه ها و رفت و اومدشون ساختن.اون علیرضا که عشق منه و همه دوران نو جوونیمو با بچگی اون گذروندم و از ته دل عاشقشم.ماهان که دیونه ی دیوونه است و میمیرم واسه اینکه عصبانی بشه و به قیافش بخندم.وقتی این دو تا پسرا رو بغل میکنم انگار همه دنیا تو بغل منه.خدایا دوسشون دارم هیچ وقت از من نگیرشون.تازگی یا یاد گرفتن شبا اینجا میمونن.فکرشو بکن.این دو تا دیوونه شب تو اتاق من می خوابنو با موبایل من آهنگ گوش میدن و خل بازی در میارن.آخ اون شماره ی سه که عشق یکی یه دونمه.هر وقت ازش می پرسم زندگی من کیه؟میگه منم!خودش میدونه چیه.وای خدایا از موشه که میگم دلم غنج میزنه.هر روز اگه نبینمش نفس کشیدن واسم سخت میشه.عاشق حرف زدنشم.اون لپای سفتش.فداش شم انقدر با شعوره که همه عاشقشن.وایوایوای ازاون شماره ی 5 نگو که تازه بلد شده بشینه.انقدر کپله که فقط حال میده فشارش بدی.وقتی بغلش میکنم انگار دیگه هیچی از خدا نمیخوام.اینا زندگی های منن.5 تا ستاره ی پرنور تو آسمون دل من.اینا زندگی منو تشکیل میدن.هر روز یکیشون و میبینم و باهاش عشق میکنم.شاید هرکی بخونه اینارو هیچی نفهمه.اما مهم منم و خدا!خدایا نمیشه منم یه ستاره به بقیه بدم؟منم یه شماره داشته باشم که مال خودم باشه؟که مثل آرمیتا وقتی از همه ناراحته بیاد بچسبه به سینه ی من و بخواد که بغلش کنم؟خدایا کی نوبت من میشه؟اصلا به من از اینا میدی؟اانقدر هر دفعه موهای آرمیتا رو بستم که دیگه میترا نمیذاره.خدایا نذار زیاد طول بکشه باشه؟


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 8/3/1389 |

خلاء | 11:22

تو دلم یه حسی داره فریاد میزنه.یه چیزی داره به در و دیوار سینم میکوبه از سرو صداش کلافه ام.نمیدونم چه جوری ساکتش کنم.میدونم همش از تنهاییشه.اگه سرش گرم بشه دیگه اینجوری بچه بازی در نمیاره.خدایا کمکم کن.دلم تنگه واسش.نمیتونم هیچ کسو جای اون ببینم.هنوزم وقتی بهش فکر میکنم هم میخندم هم گریه میکنم.

( ادامه مطلب )



| - نظر(1) | مهسا | 4/3/1389 |

من همان اشک سرد آسمانم نقش دردی به دیوار زمانم بی سر انجام و بی نام و نشانم چون غباری به جا از کاروانم . تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی!

( ادامه مطلب )



موضوع: نوازش | - نظر(3) | مهسا | 9/2/1389 |

ی

نمیدونم خدایا شاید اصلا حرفامو گوش نمیکنی.
شاید باید از این به بعد با یکی دیگه جای تو صحبت کنم.
شاید برات تکراری شدم.
شاید حرفای صد تا یه غاز میزنم.
اما خوب یا بد خودت منو آفریدی.
من چه می دونستم قراره همچین آدم مزخرفی از آب در بیام.
خدایا با من بازی نکن.
تو که می دونی من جنبشو ندارم.
نذار فکر و ذکرم بشه یه چیزی که بیهودست و تو میدونی که از اون به جایی نمیرسم.
خدایا قرار ما این نبود که منو بذاری تو خماری.
اگه خواب هم بود تا الان دیگه باید از این کابوس بیدار شده بودم.
چرا انقدر طولانی چرا انقدر بی تحرک چرا انقدر طولانی؟؟؟؟
این همه علامت سوال تو ذهنمه که هیچ کدومشو اجازه ندارم بپرسم.
بابا آخه من چه گناهی دارم که انقدر همش باید تو این دنیای تو گیج بزنم .
خدایا شکرت که فردا میرم دانشگاه و تا شب بر نمیگردم و فکرم به این چیزا مشغول نمیشه.
امروز نرفتم پیاده روی.
حس بدی دارم.

( ادامه مطلب )



موضوع: نیایش | - نظر(0) | مهسا | 7/2/1389 |

استرس | 12:00

این روزا همچین اضطراب و نگرانی دنیامو پر کرده که اصلا نمیدونم الان چند شنبه است.انقدر نگران بودم صبح که بیدار شدم که همش می خواستم بالا بیارم.فکر اینکه چی میشه و چه جوری میشه داشت دیوونم میکرد.اصلا می خواستم بگم همه چیو تموم کنیم بره پی کارش .مامانم گفت این همه نگرانی دلیل نداره اخه دختر دیوونه.پاشو برو بیرون یه هوایی به کلت بخوره شاید آروم بگیری.بلند شدم و زدم بیرون.بد شانسی همه راه های زندگی من به دفتر بابام ختم میشه.همش خدا خدا می کردم که اونجا نباشه.از اونجا هم رفتم پیش موشه که اون حسابی حالمو جا اورد.داشتم بر می گشتم خونه یه آلبوم خیلی خوشگل خریدم.وقتی رسیدم با مامانم نشستیم و عکسامو دیدم.تو همشون خوب افتاده بودم.اما نمیدونم چرا انقدر می ترسم.راستی امروز باز یه پسره بهم پیشنهاد داد.نمیدونم چرا یه دفعه ای انقدر جذاب شدم.اونم حالا که..
میترا بهم گفت اصلا نباید فکرشو هم بکنی.خدایا تنهام نذاری.که بیشتر از هر وقتی پشتم خالیه.خدایا خیلی خیلی خیلی کمکم کن.همه چی همون طور که بهترینه پیش بره.خدایا می ترسم.دلشوره دارم.به هیچ کس هم نمی تونم بگم.فقط سمیه و مامانم هستن که به حرفام گوش میدن اونا هم فکر کنم دیگه حوصله حرفای منو ندارن.وای خدایا الانم که دارم بهش فکر می کنم می خوام بالا بیارم.دلم همش پیچ میره وقتی یادش میوفتم.خیلی می ترسم.راستی امروز ازانقلاب یه کتاب خریدم.میترا کلی بهم خندید و گفت لابد در مورد انتخاب همسره!اون عادت داره همیشه منو مسخره می کنه.حالا فقط تویی خدا که میدونی حالمو و میتونی کمکم کنی.پس منو رها نکن!دوست دارم خداجونم.


| - نظر(1) | مهسا | 7/2/1389 |

امروز خیلی حالم خوب بود.البته از صبح یه کم خوب نبودم اما بعد از ظهر انقدر سرم با دانشگاه و درس گرم شد که حالشو بردم.امروز استاد تاریخ اسلام ازم درس پرسید بلد بودم.سر درس محاسبات هم یه چیز گفتم که همه روده بر شدن.البته تو مایه های سوتی بود.حالا بی خیال نمیگم دیگه!یه جور احساس شعف دارم یه حس خوب.یه چیزی که یه مدت نبود و گم بود رو پیدا کردم.چقدر این حس فتح خوبه.چقدر این حال و روزم رو دوست دارم.خیلی از کارایی که دارم می کنم.روزایی که دارم می گذرونم جاهایی که میرم خوشم میاد.حتی صبح زود بیدار شدن و ۹ شب خونه اومدن اونم خسته و کوفته دیگه روحمو خسته نمی کنه.دلم می خواد این روزا طولانی بشه.این روزایی که من تنهایی با خودم روزا رو سر می کنم و بهم خوش می گذره.خدایا تو چقدر بزرگی.همچین تنهاییمو پر کردی که نمی فهمم هفته ها چه جوری میان و میرن.فقط مونده این  زبان تخصصی که خدایی گیرم انداخته.تحملش سخته خوب!اطاقم پر مورچه شده همش از سر و کولم میرن بالا.راستی دیشب ساعت ۲ نصفه شب رفتم دسشویی که یهو دیدم یه سوسک رفته تو پاچه شلوارم.از بعدش و اینکه چیکار کردم هیچی یادم نمیاد اما می دونم همه چیز در عرض ۵ ثانیه تموم شد!

الان می خوام برم لاک بزنم واسه فردا.خدا کنه خونه عمه بهم خوش بگذره.

شب به خیر خدا جونم.دوست دارم


موضوع: روزنگار | - نظر(0) | مهسا | 3/2/1389 |

چقدر بده خدا به ما آدما نعمتی رو بده و آدم قدر ندونه.چقدر بده نا شکری کنه.چقدر بده آدم وقتی عاشق شد خودشو دست کم بگیره.چقد بده وقتی میبینیم عشقمون داره تو عذاب دست و پا می زنه بگیم نمیتونیم کمکت کنیم نمیشه نمیذارن!اما چقدر بدتر و بدتره که وقتی از دست دادیمش حسرت بخوریم.چقدر زشته که همه جا دنبالش راه بیوفتیم و التماس کنیم.نذاریم راه خودشو بره.چقدر بده که یه لحظه بدون خاطره ی اون نتونیم زندگی کنیم و اینو همه جا بروز بدیم که اونم بفهمه.خوب اون بفهمه که چی بشه؟که دوباره برگرده؟که دوباره عاشق بشه؟چقدر بده که نتونیم کسی رو جاش ببینیم.اون وقته که عین بختک میوفتیم روی زندیگیش.احساس میکنیم خیلی واسمون مهمه که چی سرش میاد که چی کار میکنه.اما واقعیت یه چیز دیگه است.و اینه که ما فقط خیلی در مورد اون آدم کنجکاویم.و این فقط به خاطر اینه که اون آدم مدتی برای ما همه چیز بوده و نیمی از زندگی روزمره ی ما رو به خودش اختصاص می داده و حالا ما قدرت رویارویی با زمان حال رو نداریم و نمیتونیم درک کنیم که اون حالت ها مربوط به گذشته بوده و همه چیز دستخوش تغییراتی شده..میخوایم هنوزم که هنوزه از زندگی عشقمون سر در بیاریم و هی گه گاه باشیم و نباشیم.چقدر ما آدمای خود خواهی هستیم.کاش یه کم به خودمون بیایم .آره این درسته همونی که یه روزی عشق بود حالا دیگه نیست حالا دیگه مال ما نیست.این خیلی تلخه اما بازم!واقعیته.گذشته شیرینه اما وقتی آینده ای رو واسه خودمون نسازیم دیگه شیرینیش فایده ای نداره.زندگی یعنی حرکت رو به جلو .در جا زدن اشتباه محضه اکثر ما آدماست.کاش به جای فکر و خیال و رویا بافی به فکر آیندمون بودیم.آینده ای که اگه نسازیمش نابودمون می کنه.


| - نظر(0) | مهسا | 31/1/1389 |

نیایش1 | 12:06

سلام خدا جونم.میدونی از وقتی عادت کردم فارسی برات بنویسم دیگه نمازامو سر وقت نمی خونم.میبینی چه آدم بی جنبه ای ام من؟البته تو میدونی اینو.خدایا چند روز پیش یه اسم بهم دادی.فقط یه نفر هست که صاحب اون اسمه اما اون نمیتونه صاحب قلب من بشه.اخه خدایا من چیکار کنم.تو اسم یه کسی رو به من دادی که فقط یه دونه ازش هست.اگه بخوام بگم به اون حرف اعتماد نکنم که کفر گفتم اما اگه بخوام منتظر باشم می دونی چی سر دلم میاد؟خدایا نذار دل ببندم به هیچ و پوچ.یه نگاه هایی تعقیبم می کرد خدا اما اون نگاه ها یه جور دیگه دنیا رو میبینه.خدایا چرا من انقدر با همه فرق دارم؟واسه چی نمیتونم خودم و با هیچ کس و کنار هیچ کس ببینم؟خداجونم دوست دارم.چقدر خوب سرمو گرم کردی این چند روز.مرسی خدایا هیچ وقت تنهام نذار باشه؟


موضوع: نیایش | - نظر(1) | مهسا | 28/1/1389 |

امروز یه روز جالب بود.اول یه عطر خیلی گرون خریدم و بعد پشیمون شدم حالا فردا میرم عوضش میکنم.از مغازه که اومدم بیرون منتظر تاکسی بودم که یه آقایی بم گفت بیا خانم این تاکسی میبردت.سوار شدم خودش هم پرید بالا.یه خورده حرف زد اما نتیجه نگرفت بیچاره سعی خودش رو کرد اما به کاهدون زده بود.اصلا دلم نخواست نگاش هم بکنم یعنی انقدر به چشمم کم بود که ارزش نگاه کردن رو نداشت.از معدود دفعاتی بود که از رفتار خودم واقعا لذت بردم و فهمیدم اون چیزی هستم که نشون میدم.اما تا خونه به این فکر کردم که اگه آدم حسابی بود حتما شمارشو می گرفتم!!واقعا وقتی ظاهر منو نگاه کرد نفهمید من کجا و اون کجا!تاز می گفت میدونید ما خیلی به هم میایم!نمی دونم اما من اصلا دوس نداشتم کنار همچین آدمی دیده بشم.خلاصه....

انقدر این چند روز به خدا از تنهاییم گفتم که خدا اینو گذاشت سر راهم.خدایا واقعا تو منو اینجوری دیدی؟منو دوستی خیابونی؟منو این بچه سوسولا؟خدایا تو می خوای منو امتحان کنی؟مگه منو نمی شناسی؟نه!تو می خوای من خودمو بهتر بشناسم.ممنونم که بهم کمک می کنی خودمو باور کنم.خدایا دوست دارم.تنهاییمو تموم کن.



| - نظر(2) | مهسا | 25/1/1389 |

چه داستانیه پشت این روزنگار من!؟خودم نمیدونم!شاید اینم یه جور فراره!فرار از درس؟از آدما!از حرف!!!خدایا این روزا که داره بیهوده هدر میره روزای جوونیمه!حیف.که کاری از دستم بر نمیاد و واسه خودم نمیتونم کاری بکنم.کار من شده پوشوندن چهره ی واقعیم پشت یه صورت آروم و مهربون و البته درس!چه فکرا و برنامه ها که تو سرم نیست و چه اینده هایی که فکر میکردم در انتظارم نیست.چه حسرت ها که رو دلم مونده و چه آرزو ها که.. نه با خودم به گور نمیبرمشون.من خیلی کارا رو که هیچ کس نتونسته و اصلا تو خودش ندیده که بکنه رو کردم.هرچند کسی نفهمیده و اصلا هم مهم نیست که کسی نفهمه اما من تونستم خیلی وقتا شاخ غول رو بشکونم.از ترک عادتای بد بگیر تا پا رو دلم گذاشتن و دنبال عقل رفتن که اینو میدونم ۹۸٪ آدمای دور وبرم بلد نیستند.از بیدار موندن تا صبح و درس خوندن بگیر تا سازش با یه سری بچه شهرستانی اونم زیر یه سقف!خدایا!چه روزایی رو من گذروندم و حالا...

چقدر بده احساس بیهودگی.که دارم و باهاش هر روز بیدار میشم و می خوابم.خدایا امروز یه سوال پرسیدم دوست دارم جوابمو یه جور قشنگی بدی.پرسیدم فرق یه آدم نماز خون با یه آدم نماز نخون چیه!میترا گفت خدا به نماز من و تو احتیاجی نداره.اما این جواب من نبود!و میدونم که تو خودت بهترین جوابا رو داری که بدی پس معطلش نکن.

خدایا خیلی بی حالم.یه حالی بهم بده که تغییر کنم.هیچ چیزی تو این دنیا واسم جذاب نیست.تو می دونی من با چی حال میام.پس این روزای آبی وآفتابی رو تموم کن.دلم بنفش و سرخابی می خواد.


موضوع: روزنگار | - نظر(1) | مهسا | 25/1/1389 |

فیلم | 12:21

امروز باز یه فیلم دیدم.هنوزم دارم بهش فکر میکنم.البته نصفشو دیدم.روش نوشته بود

strong s.e.x,scenes,strong s.e.xual refrences

از اول می دونستم با روحیات من سازگار نیست.گفتم من که نمیفهممش اما برای گذروندن وقت و فرار از فکر و خیال بد نیست.فیلمو گذاشتم دقیقه ی اول یه مرد جذاب رفت تو یه بار و از یه زن خواست که باهاش یه ماه زندگی کنه در عوض پول بگیره.زنه اولش راحت قبول کرد اما بعد ترسید.که!!!!

شاید مرده اذیتش کنه شاید ... چه میدونم اون میترسید.اما مرده انقدر آروم بود که با یه جواب کوتاه زنه رو قانع کرد که از این خبرا نیست توی خونش.

تو یه مدت کوتاه اتفاقایی افتاد که اشک منو در آورد.انقدر قشنگ به هم عشق می دادن انقدر قشنگ همدیگه رو نگاه میکردن و میبوسیدن که من...نمیدونم یاد چی میوفتادم اما حس میکردم.من می فهمیدم و لمس میکردم.چیزی که بینشون بود فقط س.ک.س نبود.عشق و احساس مالکیت و آرامش بود.خیلی وقت بود با خودم غریبه بودم .یادم رفته بود که چقدر خوب عشقو می فهمم..منم مثل اونا عشق رو درک کرده بودم کی و کجاش مهم نیست اما به حالشون حسرت خوردم.هرچند زنه فاحشه بود!اما مرد به اون ماهی عاشقش بود و سعی کرد به دستش بیاره..کاش میشد بقیهشو هم تعریف کنم .اما نصفشو هنوز ندیدم.خدایا از این احساسا به من هم بده.از این آرامش ها که....

ابدیه


| - نظر(1) | مهسا | 24/1/1389 |